تبليغاتX
سهراب ... شاعر معاصر

سهراب ... شاعر معاصر

سهراب سپهری شاعر ایرانی

عکس سهراب

http://aksemashaheir.mahblog.com/content/3952

+ نوشته شده در  88/05/29ساعت 16:46  توسط مینا   | 

رو به غروب

ریخته سرخ غروب
جابجا بر سر سنگ.
کوه خاموش است.
می خروشد رود.
مانده در دامن دشت
خرمنی رنگ کبود.

سایه آمیخته با سایه.
سنگ با سنگ گرفته پیوند.
روز فرسوده به ره می گذرد.
جلوه گر آمده در چشمانش
نقش اندوه پی یک .

جغد بر کنگره ها می خواند.
لاشخورها، سنگین،
از هوا، تک تک ، آیند فرود:
لاشه ای مانده به دشت
کنده منقار ز جا چشمانش،
زیر پیشانی او
مانده دو گود کبود.

تیرگی می آید.
دشت می گیرد آرام.
قصه رنگی روز
می رود رو به تمام.

شاخه ها پژمرده است.
سنگ ها افسرده است.
رود می نالد.
جغد می خواند.
غم بیاویخته با رنگ غروب.
می تراود ز لبم قصه سرد:
دلم افسرده در این تنگ غروب.

+ نوشته شده در  88/05/23ساعت 15:21  توسط مینا   | 

مرغ معما

دیر زمانی است روی شاخه این بید
مرغی بنشسته کو به رنگ معماست.
نیست هم آهنگ او صدایی، رنگی.
چون من در این دیار ، تنها. تنهاست.

گرچه درونش همیشه پر زهیایوست،
مانده بر این پرده لیک صورت خاموش.
روزی اگر بشکند سکوت پر از حرف ،
بام و در این سرای می رود از هوش.

راه فرو بسته گرچه مرغ به آوا،
قالب خاموش او صدایی گویاست.
می گذرد لحظه ها به چشمش بیدار،
پیکر او لیک سایه - روشن رویاست.

رسته ز بالا و پست بال و پر او.
زندگی دور مانده: موج سرابی.
سایه اش افسرده بر درازی دیوار.
پرده دیوار و سایه : پرده خوابی.

خیره نگاهش به طرح های خیالی.
آنچه در آن چشم هاست نقش هوس نیست.
دارد خاموشی اش چو با من پیوند،
چشم نهانش به راه صحبت کس نیست.

ره به درون می برد حکایت این مرغ:
آنچه نیاید به دل، خیال فریب است.
دارد با شهرهای گمشده پیوند:
مرغ معما در این دیار غریب است.

+ نوشته شده در  88/05/14ساعت 13:15  توسط مینا   | 

سپیده

در دور دست
قویی پریده بی گاه از خواب
شوید غبار نیل ز بال و پر سپید.

لب های جویبار
لبریز موج زمزمه در بستر سپید.

در هم دویده سایه و روشن.
لغزان میان خرمن دوده
شبتاب می فروزد در آذر سپید.

همپای رقص نازک نی زار
مرداب می گشاید چشم تر سپید.

خطی ز نور روی سیاهی است:
گویی بر آبنوس درخشد زر سپید.

دیوار سایه ها شده ویران.
دست نگاه در افق دور
کاخی بلند ساخته با مرمر سپید.

+ نوشته شده در  88/04/27ساعت 10:30  توسط مینا   | 

سراب

آفتاب است و ، بیابان چه فراخ !
نیست در آن نه گیاه و نه درخت.
غیر آوای غرابان ، دیگر
بسته هر بانگی از این وادی رخت.

در پس پرده ای از گرد و غبار
نقطه ای لرزد از دور سیاه:
چشم اگر پیش رود ، می بیند
آدمی هست که می پوید راه.

تنش از خستگی افتاده ز کار.
بر سر و رویش بنشسته غبار.
شده از تشنگی اش خشک گلو.
پای عریانش مجروح ز خار.
+ نوشته شده در  88/04/24ساعت 18:55  توسط مینا   | 

تقدیم به شما

                                               http://imagesir.blogfa.com/post-98.aspx
+ نوشته شده در  88/04/18ساعت 14:33  توسط مینا   | 

در قیر شب

دیرگاهیست در این تنهایی رنگ خاموشی در طرح لب است.

 بانگی مرا از دور میخواند لیک پاهایم در قیر شب است رخنه ای نیست

 در این تاریکی درودیوار به هم پیوسته

سایه ای لغزد اگر روی زمین نقش وهمی است زبندی رسته.

 نفس آدم ها سربسر افسرده است.

 روزگاری است در این گوشه ی پژمرده هوا هر نشاطی مرده است

 دست جادویی شب دربه روی من و غم میبندد.

 میکنم هرچه تلاش اوبه من میخندد.

 نقشهایی که کشیدم در روز شب زراه امد وبا دود اندوه.

 طرحهایی که فکندم در شب روز پیدا شدو با پنبه زدود

. دیرگاهیست که چون من همه را رنگ خاموشی در طرح لب است.

 جنبشی نیست در این خاموشی:

دستها ..پاها در قیر شب است.

+ نوشته شده در  88/04/13ساعت 11:27  توسط مینا   | 

سفر

پس از لحظه های دراز

بردرخت خاکستری پنجره ام برگی رویید

ونسیم سبزی تاروپودخفته ی مرا لرزاند.

وهنوز من

ریشه های تنم رادرشنهای رویاهافرونبرده بودم

که براه افتادم.

پس از لحظه های دراز

سایه ی دستی روی وجودم افتاد

ولرزش انگشتانش بیدارم کرد

وهنوز من

پرتو تنهای خودم را

در ورطه ی تاریک دورنم نیفکنده بودم

که براه افتادم.

پس از لحظه های دراز

پرتو گرمی در مرداب یخ زده ی ساعت افتاد

ولنگری آمدورفتش رادر روحم ریخت

وهنوز من

در مرداب فراموشی نلغزیده بودم

که براه افتادم

پس ازلحظه های دراز

یک لحظه گذشت:

برگی از درخت خاکستری پنجره ام فروافتاد

دستی سایه اش را از روی وجودم برچید

ولنگری در مرداب ساعت یخ بست

وهنوز من چشمانم را نگشوده بودم

که در خوابی دیگر لغزیدم....

 

+ نوشته شده در  88/04/12ساعت 11:3  توسط مینا   | 

غبار لبخند

می تراوید آفتاب از بوته ها

دیدمش در دشت های نم زده

مست اندوه تماشا یار باد

مویش افشان گونه اش شبنم زده

لاله ای دیدیم –لبخندی به دشت-

پرتویی در آب روشن ریخته.

او صدا رادر شیار باد ریخت:

جلوه اش با بوی خاک آمیخته

رود.تابان بود واو موج صدا:

خیره شد چشمان مادر رود  وهم

پرده روشن بود .او تاریک خواند:

طرح ها در دست دارد دود وهم

چشم من بر پیکرش افتاد .گفت:

آفت پژمردگی نزدیک او

دشت:دریای تپش .آهنگ.نور

سایه میزد خنده ی تاریک او.

+ نوشته شده در  88/04/08ساعت 12:32  توسط مینا   | 

باغی در صدا

در باغی رها شده بودم.

نوری بی رنگ وسبک بر من میوزید.

آیا من خود بدین باغ آمده بودم؟

ویا باغ اطراف مرا پر کرده بود؟

هوای باغ از من می گذشت

وشاخ و برگش در وجودم میلغزید.

آیا این باغ سایه ی روحی نبود؟

که لحظه ای بر مرداب زنگی خم شده بود؟

ناگهان صدایی باغ را در خود جا داد

صدایی که به هیچ شباهت داشت.

گویی عطری خودش را در آیینه تماشا می کرد

همیشه از روزنه ای ناپیدا

ای ن صدا در تاریکی زندگی ام رها شده بود .

سرچشمه ی صدا گم بود:

من ناگاه امده بودم

خستگی در من نبود:

راهی پیموده نشد.

بقیه شعر در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/04/07ساعت 10:10  توسط مینا   | 

روشنی...من...گل...آب

ابری نیست... .....بادی نیست.... .......مینشینم لب حوض..... گردش ماهی ها....... ....روشنی....... من..... گل.. آب.. ......پاکی خوشه ی زیست.... مادرم ریحان میچیند.... نان و ریحان و پنیر... اسمانی بی ابر... اطلسی هایی تر.. رستگاری نزدیک لای گلهای حیاط نور در کاسه ی مس چه نوازش ها میریزد پشت لبخندی پنهان هر چیز میروم تا اوج ...........من پر از بال و پرم................. راه میبینم در ظلمت ..........من پر از فانوسم...................
+ نوشته شده در  88/04/02ساعت 18:42  توسط مینا   |